تبليغاتX
یک نفس تا عشق

یک نفس تا عشق

بیا...

نگـــاه در نگـــاه هم


سكـــــــوت میكند زمان


در امتداد غربتم...بیـــا و بیــــشتر بمان...!


بیا و واژه واژه كن


سكـــوت مبـــهم مـــرا


غم نگفتـــه ی مرا...


ز چشـــــــمهای من بخوان...!!!


غمم گرفت از زمین


دلم شكســـــت از زمان...


+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین لحظه زیر باران بماند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

هدف

کوهنوردی اسان نیست اما منظره ای که از بالای قله میبینی دیدنیست
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

گفتم پا شو درست بخواب این‌جوری خسته می‌شی،

سرش رو که بلند کرد تمام صورت و جانمازش خیس شده بود،

 مهرش گل شده بود...بعدها جوابمو با این شعر داد:

شمع این مساله را برهمگان روشن کرد    

که توان تا به سحر گریه بی شیون کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

زندگی زمونه

بده آن قوطي سرخاب مرا
رنگ به بي رنگي ي خويش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر که ميشکين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه ي تنگم که مستان
تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور که عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگيزي و آشوبگري
ه سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خني خود خنده زنم
چهره ي ناشاد غمين
هره يي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفسي ديشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
ليک پرسيد چو از من ،‌ گفتم
نديدم که چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود که بيمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد مي شد
درد ، زان بيشتر آزارم کرد
پر کس بي کسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
جز لحظه ي کوتاهي نيست
نه مرا همسر و هم باليني
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکي و دلبندي
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، اين کيست که در مي کوبد ؟
همسر امشب من مي ايد
کاين زمان شادي او مي بايد
لب من اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده يي از راز بکش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

دلیل عشق

هرچه دعا کنی باران نمیبارد! خدا دلش با پسرکی ست که چکمه اش سوراخ است!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

دوستت دارم

ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

از دوست...

دست من خيلي حقيره كه واست يه سايه باشه
آخه خورشيد كي مي تونه با شبه همسايه باشه؟
قصه اي نگفته بودي,تو كتاب سرنوشتم
كه بايد لحظه به لحظه,تو رو بايد از نو مي نوشتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

خودمونی

. نردبان این جهان ، ما و منیست ! عاقبت این نردبان ، افتادنیست ! لاجرم آنکس که بالاتر نشست ، استخوانش سخت تر خواهد شکست !


. آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید ، دل من نیز پر بود ، وقتی شکست ، سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید .


. امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساسی باشد، اما ... عزیزی نباشد!


. ساقه شکستن ، قانون طوفان است . تو نسیم باش و نوازش کن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

اگر

اگر روزی رسد دستم به دامانت

کنم جان را به قربانت ولی.........

بی لطف و احسانت چگونه

شوم نا خوانده مهمانت چگونه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را که به اندازه تنهايي من جا دارد، بردارم
و به جايي بروم که درختان اقاقي پيداست
دورها آوايي است که مرا مي خواند

دورها آوايي است که مرا مي خواند

دورها آوايي است که مرا مي خواند

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

روز پدر مبارک

بچه که بودم موقع بازی با پدرم از اینکه

همیشه برنده ام احساس غرور می کردم.

 اما حالا از باختن به پسرم به خودم می بالم.

از طرف یک پدر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

تقدیم به بهترینم K

 

@@@@.........@@@@@@@.........@@@.............@@@@....@@@@@@@@@@ @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.........@@@................@@ @@@................@@..........@@..........@@@...........@@..........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@...........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@............@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@............@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@@. @@@@@@@......@@@@@@............@.@@@@@@.....@@@@@@@@@@@_

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

 

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو.

ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟

آسمون میگه : انتظار دیدن تو

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

وقتي هستي نيستم ، وقتي نيستي هستم ، وقتي هستم نسيتي،
وقتي نيستم هستي ، اي همه ي نيست شده ي هستي من ،
هستي من نيست مي شه وقتي تو نيستي
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

عشق

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو بارانی كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگی ها كرده پاك
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سايه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرين شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
ای دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشی گرفت
پيكرم بوی همآغوشی گرفت
 جوی خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بيگانه با پيراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغی در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمری كه با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيكرت پيراهنم
آه می خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه می خواهم كه برخيزم ز جای
همچو ابری اشك ريزم هايهای
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
ای نگاهت لای لايی سحر بار
گاهواره كودكان بی قرار
ای نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنيا های من
 ای مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختی 
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط محسن  |